عزيز دولت آبادى

573

سخنوران آذربايجان ( از قطران تا شهريار ) ( فارسي )

به عالم صد فروغ از روى نيكوى تو مىبينم * ازآن‌رو عالمى را چشم بر روى تو مىبينم چنان جا كرده در چشمم خيال روى نيكويت * كه در هرجا نظر مىافكنم روى تو مىبينم غزال من ز بند غم خلاصى يافتم اكنون * كه خود را چون « غزالى » صيد آهوى تو مىبينم رباعى : دور از تو مرا هست ملالى كه مپرس * در زندگى خود انفعالى كه مپرس گفتى كه چه حال است تو را در غم من * دارم ز غم عشق تو حالى كه مپرس ( ديوان غزالى - تحفهء سامى ، ص 253 - مجمع الخواص ، ص 258 - روز روشن ، ص 493 - دانشمندان آذربايجان ، ص 286 - فهرست كتابخانهء ملى تبريز ، ج 3 ، ص 979 - 980 ) غنى تبريزى مرحوم تربيت ابيات ذيل را از جنگى به نام او نقل كرده است : باز مىخواهم كه دل را با نوايى خوش كنم * با نواى بلبلان دستان‌سرايى خوش كنم در گلستان جهان گفتم كه گلچينى كنم * خانه‌زاد فتنهء بالا سرايى خوش كنم ناله‌ام از ضعف صد جا تا به لب منزل كند * همچو نى با ناله مىخواهم صدايى خوش كنم * * * آنيم كه در بحر جهان همچو حبابيم * تا چشم بهم برزده‌اى خانه‌خرابيم ديريست كه دشنام از آن لب نشنيديم * اين است كه با لعل لبت در شكر آبيم ماييم « غنى » با غم آن شوخ جفاكيش * گاهى به سرچشمه و گاهى به سرابيم ( دانشمندان آذربايجان ، ص 287 )